|
بخونی ضرر نمی کنی | ||
|
تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک
حساب باید خرجش کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟؟ (جواب خودت رو بده و به ادامه متن برو) !
ادامه مطلب [ یکشنبه 1391/02/31 ] [ 10:3 ] [ مهتاب ]
خالی ام از حرف
پُرم
از دلتنگی
تشویش
هجرت باران
خسته ام
از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها
آلوده ام
به روزمرگی
دورم از
عشق
بی میلم
به گفتن یا نگفتن
حنجره را
رغبتی به فریاد نیست
تلخم
..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم
از خود
فرسنگها فاصله دارم ..فاصله ای که کم نمی شود
در عذابم
..در تب و تابم ..در التهابم
خسته ام
...خسته ام از تکرار ...از تکرار لبخند بی ریشه ! میان این درد تا درد بعدی ...
فرسوده
ام ...رنجورم ...خسته ام ...خسته ...
کجاست
بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...
کجاست
دستی تا بگیرد دستم از روی مِهر...
کجاست آن
در که به نور باز شود ..
کجاست
باران
کجاست...
[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 13:58 ] [ مهتاب ]
امسال سال 1390 هست پارسال 1389 بود و سال قبلش 1388 . این سال 1388 آخرین ماهش مثل همه سالای دیگه عمرمون ماه اسفند بود و بوی عید و شور و شوق خرید و ماهی قرمز توی تنگ آب و سبزه خوشگل مامان و خلاصه سور و سات نوروز و شور و حال و عشق خودش . اما اما اما برای دو تا آدم روی این کره آبی یا شایدم خاکی یه شور و حال دیگه ای هم داشت اون سال و اون ماه و 28 ام این ماه . اونم روزی بود که قرار بود بنا به تصمیم خودشون و بزرگترهاشون پیوند قلبهاشون توی یه دفتر ثبت بشه تا همیشه و همیشه کنار هم باشند و باهم نفس بکشند و این روز و اون ساعت رو جشن بگیرند و ازش به خوشی یاد کنند. بله اون دوتا آدم قصه ما یکیش منم و یکیش همسر عزیزم که الان جای همه آدمای زندگیم کنارمه و به من توجه میکنه . جای مامان و بابایی که دورند ازمن و خواهرا و برادری که بازم دورند . جای دوستایی که اینجا نیستند و خلاصه جای همه کی و همه چی . لب کلام : امروز یا شاید بهتره بگم امشب سالگرد ازدواجمونه . حدود ساعت 7 بعداز ظهر روز جمعه 27 ام اسفند ماه 1388 من به این آقایی که الان دارم همه لحظاتم رو به عشقش تمدید می کنم بله گفتم و صبح 28 ام هم ثبت کردند . خیلی سنتور دوست داره می خواستم براش بگیرم اما بلد نیستم چی و چه جوریشو باید بگیرم. کاش یکی بود که منو راهنمایی می کرد!!
[ شنبه 1390/12/27 ] [ 10:26 ] [ مهتاب ]
[ شنبه 1390/12/20 ] [ 8:50 ] [ مهتاب ]
دیگه شمارش معکوس شروع شده، دیگه فرصتی نیست . دارم لحظه های پراسترسی رو پشت سر میذارم . با اینکه خیلی نخوندم اما چون سال اخره که شرکت می کنم خیلی برام مهمه . اگه امسال نشه دیگه بیخیالش میشم میرم دنبال علاقه هام . تحمل کردن این استرس به یک کنار ، اینکه میخوام تو رفتارم تأثیر نذاره که عزیزم بهش سخت بگذره کنار من از همه مهمتر و سخت تر. اصلا تمرکز ندارم که حتی خلاصه هایی که برداشتم بخونم فکرم حسابی مشغوله هم برای خودم هم زندگیم و هم خواهری که داره اشتباه می کنه خودشم نمیدونه داره اشتباه منو تکرار میکنه.خدا به همه کمک کن اگه قابل دونستی به من این بنده کوچیک و بی ارزشتم یه نگاهی بنداز
[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 9:2 ] [ مهتاب ]
یادت هست مــــادر؟؟؟ اسم قاشق را گذاشتی قطار،
هواپیما، كشتی؛ تا یك لقمه بیشتر بخورم یادت هست؟ شدی
خلبان، ملوان، لوكوموتیوران؛ می گفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی خانوم طلا بشی و من عادت كردم كه هر چیزی
را بدون اینكه دوست داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های
نتركیده ام را از دیدن بی مهری ها،بی وفایی هاو شاید هم دلتنگی ها...
[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 9:11 ] [ مهتاب ]
سلام به دوستای گلم و دلگرم کننده های من برای اومدن و باز هم نوشتن اومدم که بگم تا آخر بهمن دیگه کمتر اینورا پیدام میشه کمتر که چه عرض کنم شاید اصلا پیدام نشه .آخه شوهری گفته وبگردی تعطیل بشین درساتو بخون تا کنکورتو خراب نکنی و عمرتو هدر نداده باشی . دهوام کرده یا نصیحت نمی دونم ولی راست میگه مثل همیشه . پس رفتم که بخونم به خودم هم قوله قول می دم که دیگه نیام و سر کار هم حتی از فرصت های کوچیک برای درس خوندن استفاده کنم. برام دعا کنید امسال 2 تا کنکور دارم هر کدومش شد خدا رو شکر ولی بیشتر دلم با ارشده ایشااللله که بشه . التماس دعا برای موفقیت همه آدما و رسیدنشون به آرزوهای بزرگ و کوچیکشون دیگه سفارش نکنم ، هوای وب منو داشته باشید دست به گاز نزنید تا من برمی گردم در رو هم روی آقا گرگه باز نکنید چون میاد یه لقمتون می کنه باز من و خانوم بزی باید بیایم اینجا عمل جراحی راه بندازیم که شما رو از تو شکم آقا گرگه در بیاریم. راستی هله هوله هم نخورید که وقتی اومدم نبینم باز مریض شدید خوب دیگه مامانی داره میره دیگه عرضی نیست . ولی دلم نمیاد من دلم برای شما و وب خوبم تنگ میشه بیخیال 2 ماه بیشتر نیس.منتظرم باشید دوستون دارم آدمای خدا
[ یکشنبه 1390/09/27 ] [ 11:3 ] [ مهتاب ]
از دی ماه 86 دارم می نویسم .همیشه و توی هر حالی که بودم اومدم و نوشتم . خوشحال بودم نوشتم ، ناراحت بودم نوشتم ، استرس داشتم نوشتم، از مطلبی خوشم اومد یا نیومد نوشتم .از دوستم گلایه داشتم نوشتم از دنیا گله مند بودم نوشتم ، خلاصه از دلفینا نوشتم از شهرم، وطنم ، و حالا جاییکه عزیزانم اونجان نوشتم تنها جایی که نگفته چرا همین وبلاگم بوده تنها جایی که نخواسته از حرفام اون چیزی که منظورم نبوده برداشت کنه اینجا بوده و این صفحه چهارگوش سفید .حتی وقتی از عزیزترین آدم زندگیم ناراحت بودم اینجا نوشتم وقتی دلتنگش بودم اینجا گفتم و نوشتم . وقتی چشام خیس بود و اشک توش حلقه زده بود ، وقتی که دکمه های صفحه کلید تار میشدند و بغض گلومو گرفته بود از شنیده هاییم که دوست نداشتم ، وقتی برق روشن بود یا خاموش ، مهتاب بود یا نبود، وقتی همه بیدار بودند یا خواب، توی خونه نوشتم ، توی دانشگاه یا حتی الان توی اداره .حتی موقع اذان صبح من اینجا نوشتم اینجا اما نگفت چرا !!! نگفت چرا اینجوری؟چرا اینجا؟ نگفت چرا گریه ؟ چرا خنده؟ نگفت چرا توی تاریکی یا چرا حالا تو بیداری؟ نگفت چرا اینجوری و با این کلمات داری می گی!نه هیچوقت نگفت. منو به دوستام نزدیک کرد ، گاهی به عزیزانیم که ازم دور بودند و گاهی برام قاصدک شد گاهی قاصد خبر خوب و گاهی هم بد، خیلی حرفا رو خیلی ها از اینجا بهم زدن و خیلی از دوستامو به واسطه این وبلاگ شناختم و خیلی از دوستای مجازیمو با این وبلاگ پیدا کردم . خلاصه همیشه اونی بوده که من خواستم ، من گفتم و من نوشتم، من ، مهتاب دنیای مجازی، مهتابی که فقط اسمش مهتابه اما اصلا روشنایی مهتاب رو نداره.مهتابی که دلش می خواست مث مهتاب آسمون خدا که همه دنیا رو روشن میکنه خونه و زندگی و آینده یک نفر رو روشن کنه اما نمی دونه که با حضورش این کار رو کرده یا نه بر عکس مث رعد و برق روشنایی ویران کننده بوده و زندگیشو خراب کرده . نمی دونم ازم گلایه داره یا نه ؟وبم گلایه منده یا ممنون من که بهش پایبند بودم و حتی یه لحظه هم به ترک یا حذف کردنش فکر نکردم ؟ نظر شما دوستای گلم چیه؟ شما هم اینقدر به وبلاگتون پایبند هستید ؟ اینقدر سنگ صبورتون شده تا حالا؟ البته خوب شاید شما یه سنگ صبور تو دنیای حقیقی داشته باشید که بیشتر از اینکه دوسش داشته باشید بخواید که ازش استفاده بهینه کنید و براتون صبوری کنه اما من نداشتم هیچکسو توی زندگیم که دلم بیاد ناراحتش کنم به خاطر خودم جز وبم. وبم ، دلم امروز گرفته به نظر تو به خاطر چیه؟خودم می دونم اما می خوام که ندونم
[ سه شنبه 1390/09/08 ] [ 13:55 ] [ مهتاب ]
همون پارک زیبای جلوی مترو حقانی اما نه سبز که سفی ی ی ی ی د سفید از چی؟؟ از برف دیگه همه رو غافلگیر کرده بود . همه می گفتند چه زود شروع کرده امسال خواسته از زمان جلو بزنه و برف زمستون رو توی پاییز بباره روی سر مردم!!! حکمتش چیه خودش می دونه و بس خلاصه خیلی چاکریم خدا جووووون ولی تو رو به خودت نذاری جمع بشه من یکی تا سر کار برسم ده بار می خورم زمین گناه دارم هاااا بندتم هوامونو داشته باش
[ سه شنبه 1390/08/17 ] [ 10:13 ] [ مهتاب ]
دوس دارن وگرنه بهتر از ما رو که همه دوس دارن
[ یکشنبه 1390/08/08 ] [ 8:44 ] [ مهتاب ]
خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک ولی جالب اینجاست ٬ تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . . ?!?!?چرا؟!؟!؟
[ دوشنبه 1390/07/25 ] [ 8:50 ] [ مهتاب ]
سلام سلام سلام برو بچس مجازی خودم امروز پیروزنیای بزرگ از آمریکا اومده بود ، همه در تکاپوی ملاقات ایشون و عرض تسلیت به خاطر در گذشت خواهر گرام بودن منم از این غافله جدا نبودم. خیلی همه ازش حساب می برن خلاصه کلی خفن بازاره احترام و ترس و دستای روی ویبره و خیلی چیزای دیگه . به هر کی توی شرکت گفتم بیا بریم گفت رفتیم با یکی دیگه خلاصه مهتاب مجازی مونده بود و حوضش و یه پیروزنیا به چه عظمت !!!!! همه عزمم رو جزم کردم به عباسی زنگیدم گفتم بنده دارم تشریف میارم کسی پیشش نی؟ گفت نه و من هم رفتم .تلفن صحبت می کرد چند دقیقه بعد رفتیم تو .عباسی جون منو معرفی کرد و منم گفتم " خدمتتون رسیدم هم برای آشنایی و هم عرض تسلیت " بعد دیگه از سیفی و جریان رفتنش پرسید و یه شوخی در این مورد دیگه جونم واست بگه که فقط داشت قلبم از تو دهنم درمیومد. بیچاره خیلی آدم خوبی بود اونجوریا که منو ترسونده بودن اصلا نبود!!!! البته هیبتی داشت عظیِِِِ ی ی ی ی ی یم که وقتی بخاطر حضور من از جاش بلند شد من شدم بیگیلی بیگیلی و اوووون ...... استغفرا... نگو دختر غیبت میشه !!!!!
خلاصه با اعتماد به نفس خودم حال کردم کلی. ایول خودم
نمی دونم چرا اینجا نوشتم شاید چون ... وااااای چه حالی می داد اگه همکارام همه دوستای دانشگام بودن هااااا ولی نشده دیگه بی خیال. به امید دیدار دوستای گلم
[ یکشنبه 1390/07/24 ] [ 12:17 ] [ مهتاب ]
رفتیم سفر و برگشتیم اینم از دیدن ها بازم تموم شد با همه اتفاقات خوب و بدش مثل همیشه . راستی چرا رفتیم ؟؟؟؟ آهان رفته بودیم مامان بابا ها رو ببینیم به لحظه فکر کردم برای خوش گذرونی رفته بودیم ها ا ا ا ا ا چون تنها چیزی که نداشت برای من خوش گذرونی بود به جز دیدن عزیزامون باقیش مفت نمی ارزید. به امید سفر های باحال تا زنده ام و کنارشم
[ شنبه 1390/07/09 ] [ 15:22 ] [ مهتاب ]
سلااااااااااااااااااام می خوایم با شوهریه جیگرم بریم مسافرت . بعد از 6 ماه میریم که تلسم رو بشکنیم و مامی پاپا ها رو ببینیم . دلمون براشون یه ذره شده و البته برای خواهریا و داداشیا و جغله های دوست داشتنیشون . برای با هم خندیدنا و بی ریا دور هم نشستن ها و از هر دری گفتنها.خلاصه دل تنگی داره تموم میشه اونم نه با ناسوس که با دیدارعزیزان وااااااااااااااااااااای مشهد ما داریم میاااااااااایم. امام رضا داریم میااااااااایم (قول بده تحویل بگیری مهموناتو ها.خوب؟؟)
امیدوارم سفر با من به دوستی جونه جون جونیم همون همسره عزیزم یعنی در یک کلام زندگیم خوش بگذره .
به قول خودش: امید به خدا، ببینیم چی پیش میاد
واااای یعنی داریم میریم ؟ آره دیگه بابا چند بار می پرسی بچه جون برای همه دوستای وبلاگی و غیر وبلاگیم دعا می کنم توی حرم، قول شرف میدم.خوب آماده ؟بزن بریم ووووووو........
[ دوشنبه 1390/06/21 ] [ 8:28 ] [ مهتاب ]
همیشه میگن سکوت علامت رضاست ، اما من میگم نه [ شنبه 1390/06/19 ] [ 15:54 ] [ مهتاب ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||